X
تبلیغات
شعر - شعری زیبا از دکتر علی شریعتی

از این جا ره به جایی نیست

جای پای رهروی پیداست

کیست این گم کرده ره ؟ این راه ناپیدا چه می پوید؟

مگر او زین سفر ، زین ره چه می جوید ؟

از این صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست ؟

به شهری کاندر آغوش سپید مهر

به باران سحرگاهیی خدایش دست و رو شسته است.

به شهری کز همان لحظه ی ازل

بر دامن مهتاب عشق آرام بغنوده است.

به شهری کش پلید افسانه گیتی

سر انگشت خیال از چهره ی زیباش بزدوده است.

کجا ای ره نورد راه گم کرده ؟

بیا برگرد !

به شهری بر کناره ی پاک هستی ،

به شهری کش به باران سحرگاهی

خدایش دست و شسته است.

به شهری کش پلیدی های انسان این پلید افسانه ی هستی

در این صحرا به جز مرگ و به جز حِرمان

کسی را آشنایی نیست.

بیا برگرد آخر ، ای غریب راه !

کز این جا ره به جایی نیست.

نمی بینی که آن جا

کنار تک درختی خشک

ز ره مانده غریبی ره نوردی بی نوا مرده است؟

و در چشمان پاکش ، در نگاه گنگ و حیرانش ،

هزازان غنچه امید پژمرده است؟

نمی بینی که از حسرت (( کمد صید بهرامیش افکنده است ))

و با دستی که در دست اجل بوده است ،

بر آن تک درخت خشک

حدیث سرنوشت هر که این ره را رود ، کنده است:

که : « من پیمودم این صحرا ، نه بهرام است و نه گورش »

کجا ای ره نورد راه گم کرده ؟

بیا برگرد !

در این صحرا به جز مرگ و به جز حِرمان ،

کسی را آشنایی نیست.

ازین صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست؟

بیا برگرد آخر ، ای غریب راه !

کز این جا ره به جایی نیست

دکتر علی شریعتی



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 | 1:12 | نویسنده : مهدی عابدینی |
  • اصفهان شاپ
  • مینی تولز